امروزه هنگامی که در بافتار سیاسی صحبت از «اعراب» میشود، عموما آل سعود عربستان، شیخنشینهای خلیجِ فارس، حزبالله لبنان، حکومت بعث در سوریه و عراق، یا حداکثر حکومتِ ناصر و سادات در مصر به خاطر متبادر میشوند.
با این وجود، در ابتدای حیاتِ سیاسیِ مدرنِ اعرابْ بازیگرانی چشمگیرترین نقش را بازی کردند که چون یا عمدتا از عرصهٔ سیاست کنار گذاشته شدهاند و یا اگر هنوز هم هستند حضورشان چندان پُررنگ نیست امروز از خاطرها زدوده شدهاند. آنها آلِ هاشم، یا به عبارتِ مشهورتر، «هاشمیون» هستند.
در جستارِ پیشِ رو قصد دارم به بررسیِ روزگارِ سیادتِ هاشمیون و تاثیری که آنها بر دنیای عرب و جغرافیای سیاسیِ خاورمیانهٔ مدرن گذاشتند بپردازم.
آلِ هاشم، شریف حسین و پسرانش
کنیهٔ آلِ هاشم – به ادعای خودشان – به نیای بزرگِ پیغمبرِ اسلام، هاشم ابن عبدِ مناف میرسد. به هوای خویشاوندیای که آلِ هاشم با پیامبر اسلام داشتند، از دیرباز در شبهجزیرهٔ عربستان و به خصوص در مکه موردِ احترام بودند. بر همین مبنی، آلِ هاشم از حدودِ قرنِ دوازدهمِ میلادی مقامِ «شریف» مکه را بر عهده داشتند، که در حقیقت تولیتِ اماکنِ مقدسِ مسلمین در مکه و مدینه (حرمینِ شریفین) بود. مذهبِ آلِ هاشم «سنیِ» ارتودوکس بود و هست. آلِ هاشم حتی پس از فتحِ حجاز به دستِ سلطان سلیمِ عثمانی در ۱۵۱۷، با مساعدتِ سلاطینِ عثمانی، جایگاه و مقامِ خویش را حفظ کردند. از آن پس شریفِ مکه عموما با صلاحدید و مشورتِ سلطانِ عثمانی از میان آلِ هاشم منصوب میشد.
حسین ابن علی (۱۸۵۴-۱۹۳۱) یکی از این هاشمیونِ بانفوذ و نزدیک به عثمانی بود که در سالِ ۱۹۰۸ به فرمانِ سلطان عبدالحمید دوم به مقامِ امیر و شریفِ مکه منصوب شد.
شریف حسین خود مدتها در استانبول زندگی کرده بود، و دو پسرش عبدالله و فیصل نیز به عنوانِ نمایندگانِ مکه و جده در پارلمانِ عثمانی حضور داشتند. با این وجود، هنگامی که جنگِ جهانیِ اول آغاز شد، شریف حسین با راهنماییِ پسرش عبدالله از عثمانی فاصله گرفت و تلاش کرد به قدرتهای اروپایی و خصوصا بریتانیا نزدیک شود. نزدیک شدنِ شریف حسین و پسرانش به انگلیس «خیزشِ اعراب» (Arab Revolt) بر ضدِ امپراطوریِ عثمانی را در ۱۹۱۶ رقم زد.
لورنسِ عربستان و خیزشِ اعراب
حینِ نامهنگاری با شریف حسین، کمیسرِ عالیِ مصر، هنری مکماهون، از طرفِ انگلیس قول داد در ازای همکاریِ شریف با بریتانیا بر ضدِ عثمانی، پادشاهیِ وی بر «سرزمینی عربی از مصر تا ایران» را به رسمیت بشناسد. وی سپس ستوان تامس ادوارد لورنس (۱۸۸۸-۱۹۳۵) را از واحدِ اطلاعاتِ نظامیِ انگلیس در قاهره برای سازماندهیِ قیامِ اعراب به شبهجزیره فرستاد.
گلورنس در مدتِ دو سالی که در میانِ اعراب بود بسیار موفق ظاهر شد، و توانست به کمکِ اعراب عثمانیها را در مناطقِ مختلف شکست دهد. بعدها به هوای موفقیتهایش در میانِ اعراب – که روزنامهنگارِ آمریکایی لاول تامس با گزارشهایش آن را جهانی کرده بود – به وی لقبِ «لورنسِ عربستان» دادند.
در اقتباسِ سینماییِ کلاسیکِ دیوید لین از داستانِ حضورِ لورنس در خیزشِ اعراب تحتِ عنوانِ «لورنسِ عربستان» (۱۹۶۲)، پیتر اوتولِ فقید در نقشِ لورنس بازی میکند، و آلک گینس هم در نقشِ فیصل است. آنها در حقیقت اختلافِ سنیِ زیادی نداشتند، اما لین برای اینکه تاثیرِ دراماتیکِ کار را بیشتر کند، فیصل را سیاستمداری جاافتاده و لورنس را سربازی جوان تصویر میکند. برای درکِ تاثیرِ این تفاوت علیالخصوص به سکانسِ یکیبهآخرِ فیلم توجه کنید که در آن فیصل با فرماندهِ انگلیسی ژنرالِ آلنبی در حالِ چانه زدنِ کاسبکارانه بر سرِ مالکیت و ادارهٔ بخشهای مختلفِ شهرِ دمشق است؛ و لورنس که احساس میکند به «آرمان»های بلندش در قبالِ اعراب خیانت شده اجازهٔ مرخصی میخواهد و با سرخوردگی از در بیرون میزند به سوی فراموشی و سپس مرگ.
پادشاهیِ حجاز، معاهدهٔ سایکس-پیکو، اعلامیهٔ بالفور، و سیستمِ تحتالحمایگی
پس از فتوحاتِ هاشمیون و لورنس در سرزمینهای عربنشین، شریف حسین با رضایتِ انگلیس به پادشاهیِ حجاز رسید. با این وجود، طولی نکشید که اختلافات سر باز کرد و میانِ شریف و انگلیس فاصله افتاد. مهمترین دلیلِ این اختلاف عدمِ پایبندیِ بریتانیا به قولی بود که مکماهون حینِ نامهنگاری به شریف داده بود. چنانکه پیشتر ذکر شد، مکماهون قول داده بود بریتانیا پادشاهیِ شریف بر «سرزمینی عربی از مصر تا ایران» را به رسمیت بشناسد. اما بریتانیا در همان زمان مشغولِ بررسیِ طرحِ «سایکس-پیکو» و صدورِ «اعلامیهٔ بالفور» نیز بود؛ امری که باعث شد انگلیس شریف حسین را فقط به عنوانِ «پادشاهِ حجاز» به رسمیت بشناسد.
مارک سایکس افسری انگلیسی و فرانسوا-ژرژ پیکو دیپلوماتی فرانسوی بودند که بینِ سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۶ از طرفِ دولتهای متبوعِ خود ماموریت یافتند به طورِ سری نقشهٔ تقسیمِ اراضیِ امپراطوریِ عثمانی میانِ دولتینِ انگلیس و فرانسه را بکشند و حوزههای نفوذِ دو کشور را معین کنند. این «معاهدهٔ سایکس-پیکو» (Sykes–Picot Agreement) نام گرفت. علاوه بر این، در نوامبرِ ۱۹۱۷ وزیرِ امورِ خارجهٔ انگلیس، آرتور جیمز بالفور، نامهای به بارون والتر راتچیلد، رهبرِ یهودیانِ بریتانیا، نوشت و در آن حمایتِ بریتانیا از ایجادِ مملکتی یهودی در فلسطینِ پس از جنگِ جهانیِ اول را اعلام کرد. این هم «اعلامیهٔ بالفور» (Balfour Declaration) نام گرفت. این دو تصمیم/سند بعدا هر دو مدِ نظرِ «جامعهٔ ملل» (League of Nations) برای اعطایِ «تحتالحمایگی» (Mandate) اراضیِ سابقِ امپراطوریِ عثمانی در خاورمیانه به بریتانیا و فرانسه قرار گرفتند.
اینطور شد که شریف حسین مفادِ «معاهدهٔ ورسای» را نپذیرفت، و بعدا هم از امضا کردنِ «معاهدهٔ آنگلو-هاشمی» سر باز زد، که باعث شد بریتانیا هم از شریف روی گرداند. نتیجه این شد که وقتی رقبای سنتیِ هاشمیون، یعنی سعودیهای وهابی، به حجاز لشکر کشیدند و مکه و مدینه و جده را فتح کردند، انگلیسیها کنار ایستادند و نظاره کردند. ابن سعود در ۱۹۲۴ هاشمیون را شکستِ سختی داد، که منجر به کنارهگیریِ شریف حسین از قدرت به نفعِ پسرِ بزرگش علی شد. شریف به قبرس و در سپس به امان نزدِ پسرِ دومش عبدالله رفت و در آنجا در ۱۹۳۱ درگذشت. علی نیز تنها کمتر از یک سال پادشاهِ حجاز بود، و در نهایت به دستِ ابن سعود شکست خورد. با سقوطِ پادشاهیِ حجاز در ۱۹۲۵، طومارِ هاشمیون برای همیشه در شبهجزیرهٔ عربستان در هم پیچیده شد. هفت سال بعد (۱۹۳۲) ابن سعود تاسیسِ «پادشاهیِ عربستانِ سعودی» را اعلام کرد.
فیصل در سوریه و عراق
فیصل (۱۸۸۵-۱۹۳۳) پسرِ سومِ شریف حسین بود. در جریانِ خیزشِ اعراب او دوستیِ قابلِ توجهی با لورنس به هم رساند. آنها در کنارِ هم مناطقِ مهم در سرزمینهای شبهجزیره، سوریه، اردن و فلسطین را فتح کرده نیروهای عثمانی را شکست دادند.
بعد از جنگِ جهانیِ اول فیصل همراهِ دوستش لورنس به نمایندگیِ از طرفِ اعراب در کنفرانسِ صلحِ پاریس شرکت کرد، اما به نتایجِ چندان مطلوبی دست نیافت.
فیصل از ۸ مارس تا ۲۴ ژوئیه ۱۹۲۰ به مدتِ چهار ماه پادشاهِ اولین مملکتِ مدرنِ مستقلِ عربی یعنی «پادشاهیِ عربیِ سوریه» بود. در این چهار ماه فیصل و همراهانش تلاش کردند برای مملکتشان قانونِ اساسی بنویسند و پادشاهیِ مشروطه تشکیل دهند. با این وجود، از آنجایی که سوریه مطابقِ معاهدهٔ سایکس-پیکو و سپس سیستمِ تحتالحمایگیِ جامعهٔ ملل قرار بود به منطقهٔ نفوذِ فرانسه تبدیل شود، فرانسه استقلالِ کاملِ سوریه را نپذیرفت و به فیصل اولتیماتوم داد. در نهایت، پس از جنگی کوتاهمدت، فیصل مجبور شد سوریه را به فرانسویها تسلیم کرده از پادشاهی استعفا دهد.
فیصل سپس به بریتانیا رفت و مدتی آنجا ماند. یک سال بعد در ۱۹۲۱ انگلیسیها که بر خلافِ فرانسویها قصد نداشتند به طورِ مستقیم مناطقِ تحتالحمایهٔ خود را اداره کنند، فیصل را برای ادارهٔ عراق مناسب دانسته وی را به آنجا گسیل داشتند. از آن زمان فیصل پادشاهِ عراقِ تحتالحمایه و سپس مستقل (۱۹۳۲) شد. در دورانِ حکومتش بر عراق، فیصل در پیِ گرایشاتِ پان-عربیستیاش تلاش کرد اعرابِ سوریه و لبنان و دیگر سرزمینهای عربی را به عراق دعوت کرده در امورِ کشوری و تجاری به کار گیرد. دورانِ حکومتِ فیصل دورانِ «گذارِ» عراق از فئودالیسم به مدرنیته بود. فیصل در ۱۹۳۳ حینِ چکاپِ پزشکی در سوئیس به مرگِ مشکوک در ۴۸ سالگی درگذشت.
جانشینانِ فیصل
پس از مرگِ فیصل، تنها پسرش غازی (۱۹۱۲-۱۹۳۹) به جای وی نشست. غازی که در هنگامِ سلطنت هنوز خیلی جوان بود، بیشتر به جهانگردی و مظاهرِ تکنولوژیِ جدید همچون هواپیما و اتوموبیلِ مسابقه علاقه داشت. در نهایت هم در ۲۶ سالگی در تصادف با اتوموبیلِ مسابقهای کشته شد.
پس از مرگِ غازی در ۱۹۳۹، پسرِ بزرگِ وی فیصل (۱۹۳۵-۱۹۵۸) پادشاهِ عراق شد. روابطِ عراق با ایران در دورانِ فیصلِ دوم خوب بود؛ بهطوری که در جریانِ ناآرامیهای سالِ ۱۳۳۲ محمدرضا شاه به همراهِ ملکه ثریا با هواپیمای شخصی از رامسر به بغداد پرواز کرده مدتی کوتاه مهمانِ فیصل شد.
از آنجایی که فیصلِ دوم هنگامی که به سلطنت رسید هنوز صغیر بود، و در تمامِ طولِ دورانِ حکومتش هم هنوز جوان بود، عمدهٔ امورِ عراق را سیاستمدارانِ کهنهکاری همچون نوری سعید، سیاستمدارِ کارکشتهٔ نزدیک به بریتانیا، اداره میکردند. «پیمانِ بغداد» (۱۹۵۵) به ابتکارِ لندن در همین زمان بسته شد. همین اتهامِ «وابستگیِ» سیاستمداران به انگلیس یکی از عواملی شد که نیروهای نظامیِ ناسیونالیست و چپ در ژوئیهی ۱۹۵۸ کودتا کرده و فیصل و نوری سعید و بسیاری از نزدیکانِ به سلطنت را به جوخهٔ اعدام سپردند. فیصلِ دوم آخرین پادشاهِ عراق بود – وی در هنگامِ مرگ تنها ۲۳ سال داشت، و با قتلِ وی دورانِ حکومتِ هاشمیون در عراق به سر رسید. عراق پس از آن به جمهوری تبدیل شد.
عبدالله در اردن
عبدالله (۱۸۸۲-۱۹۵۱) دومین پسرِ شریف حسین بود. او نقشِ اصلی را در متقاعد کردن پدرش برای همکاری با انگلیسیها بر ضدِ عثمانی بازی کرد و بعدا خود نیز از طراحانِ خیزشِ اعراب بود. در سالِ ۱۹۲۱ انگلیسیها به پاسِ خدماتِ وی امارتِ «ماوراء اردن» (Transjordan) را به عبدالله دادند. ماوراء اردن نامی جغرافیایی است که انگلیسیها به اراضیِ شرقِ رودِ اردن داده بودند، جهتِ خوانشِ آن هم از غرب به شرق است. عبدالله از ۱۹۲۱ تا پایانِ دورهٔ تحتالحمایگیِ انگلیس در ۱۹۴۶ امیرِ ماوراء اردن و پس از آن تا ۱۹۵۱ پادشاهِ کشورِ مستقلِ اردنِ هاشمی بود.
عبدالله نیز همچون برادرِ کوچکترش گرایشاتِ پان-عربیستی داشت، و مدام در حالِ تلاش برای گسترشِ قلمروش بود، از جمله اینکه به اراضیِ فلسطین نظر داشت. وی که در دورانِ حکومتش بانفوذترین و قدرتمندترین فرمانروای عرب بود، در سالِ ۱۹۴۸ که یهودیانِ فلسطین تازه یک سال بود اعلامِ استقلال و ایجادِ کشوری یهودی کرده بودند، با «لژیونِ عربیِ» مشهورش – که ارتشِ ملیِ اردن به فرماندهیِ افسرانِ انگلیسی بود – به فلسطین حمله کرده کرانهٔ باختری و شهرِ اورشلیم را اشغال کرد. همین نظر داشتنِ عبدالله به فلسطین باعث شد تا وی در ۲۰ ژوئیه ۱۹۵۱ هنگامِ زیارت مسجدالاقصی به دستِ یک عربِ فلسطینی به قتل برسد.
جانشینانِ عبدالله
پس از عبدالله پسرِ اردشدش طلال (۱۹۰۹-۱۹۷۲) به پادشاهی رسید. دورانِ حکومتِ طلال کمی بیش از یک سال بود، و وی در سالِ ۱۹۵۲ به خاطرِ عدمِ کفایت به دلیلِ جنون از پادشاهی برکنار شد و پسرِ بزرگش حسین (۱۹۳۵-۱۹۹۹) به جای او نشست.
حسین شاید مشهورترین پادشاهِ هاشمی در روزگارِ معاصر باشد. دورانِ حکومتِ ۴۷ سالهٔ او – که طولانیترین دورهٔ حکومتِ یک فرمانروای عرب در عصرِ مدرن است – فراز و نشیبهای بسیاری به خود دید. حسین یکی از بازیگرانِ اصلی در مناقشهٔ اعراب و اسرائیل بود. او ابتدا بر ضدِ اسرائیل جنگید، سپس بیطرفی اختیار کرد، و در نهایت تلاش کرد میان اعراب و اسرائیل صلح برقرار کند. وی پس از انور سادات دومین فرمانروای عرب بود که اسرائیل را به رسمیت شناخت.
پس از مرگِ حسین در ۱۹۹۹، پسرِ بزرگش عبدالله به جای او نشست. عبدالله دوم راهِ پدر را ادامه داده و سعی کرده بیطرفیاش را حفظ کند. او در عینِ حال به مدرنیزه کردنِ اردن و اصلاحاتِ سیاسی/اجتماعی مشغول بوده است. عبدالله آخرین و تنها پادشاهِ هاشمی است.
هاشمیون و مسالهٔ یهود در فلسطین
هاشمیون در مجموع و در قیاس با رفتاری که اعراب بعدا پیش گرفتند، نسبت به مسالهٔ یهود در فلسطین انعطافِ بیشتری به خرج دادند. گرچه شریف حسین زیرِ بارِ اعلامیه بالفور نرفت، اما پسرانش فیصل و عبدالله در برهههای مختلف به مفادِ اعلامیهٔ بالفور پایبندیِ نسبی نشان دادند. فیصل در ۱۹۱۹ در حاشیهٔ کنفرانسِ پاریس با حییم وایزمن، یکی از دو بنیانگذارِ جمعیتِ صهیونیست، دیدار و بعدا با او «موافقتنامهٔ فیصل-وایزمن» را امضا کرد. در این موافقتنامه فیصل به طورِ مشروط مفادِ اعلامیهٔ بالفور مبنی بر ایجادِ مملکتی یهودی در فلسطین را پذیرفت.
سالها بعد در ۱۹۳۷ عبدالله نیز «کمیسیونِ پیل» (Peel Commission) را پذیرفت که بر مبنای آن قرار بود فلسطین میانِ اعراب و یهودیان تقسیم شود؛ و مملکتِ یهودیِ کوچکی (شاملِ ۲۰ درصدِ اراضیِ تحتالحمایهٔ انگلیس) ایجاد شده باقیِ فلسطین به ماوراء اردن ملحق شود. گرچه کمیسیونِ پیل در نهایت به اجر درنیامد، اما مبنایی شد برای طرحِ تقسیمِ فلسطینِ سازمانِ ملل که در ۱۹۴۷ ارائه شد. باز عبدالله تنها رهبرِ عرب بود که تقسیمِ فلسطین میانِ اعراب و یهودیان را پذیرفت. وی بعدا تحتِ فشارِ دیگر رهبرانِ عرب و برای حفظِ پرستیژِ خود در میانِ اعراب بود که در سالِ ۱۹۴۸ واردِ جنگ با اسرائیل شد.
نتیجهگیری: نقشِ هاشمیون در شکلگیریِ دنیای مدرنِ عرب
هاشمیون حدودِ نیم قرن در نیمهٔ اولِ سدهٔ بیستم بر امورِ اعراب سیادت داشتند. تنها رقیبِ قابلِ توجهِ آنها در این مدت مصرِ تحتِ حکومتِ خاندانِ محمدعلی پاشا بود، که با وجودِ هاشمیون در شبهجزیره و عراق و سوریه و فلسطین چندان در امورِ این سرزمینها نفوذ نداشت. دورانِ سیادتِ هاشمیون بر این سرزمینها – به استثناء شبهجزیرهٔ عربستان که به زودی از دستش دادند – دوران گذارِ اعراب از قبیلهگرایی و فئودالیسم به مدرنیته و ناسیونالیسم بود.
در دورانِ پسرانِ شریف حسین بود که اعراب از سیستمِ قبیلهای فاصله گرفته به مملکتسازی به سبکِ مدرنِ اروپایی روی آوردند. این امر را میتوان به خوبی در سبکِ لباس پوشیدنِ هاشمیون مشاهده کرد: آنها – به خصوص فیصل و فرزندانش و سپس فرزندانِ عبدالله – به جای جامهٔ سنتیِ عربی از البسهٔ مدرنِ سبکِ اروپایی استفاده میکردند. این در حالی است که مثلا در عربستان و شیخنشینهای حاشیهٔ خلیجِ فارس لباسِ رسمی هنوز که هنوزه دشداشه و سربند و ملحقاتشان است. ارتشهای مدرنِ عربی هم – به استثنای مصر – ابتدا در ممالکِ هاشمی شکل گرفتند.
با این وجود، هاشمیون گرچه موجبِ پیشرفتِ ممالکی شدند که بر آنها حاکمیت یافتند، خود کمتر عاقببهخیر شدند. یک دلیلِ عمدهٔ این امر شاید این باشد که در تب و تابِ ناسیونالیستیِ قرنِ بیستم، عمومِ اعراب به هوای گرایشِ هاشمیون به قدرتهای خارجی به آنها نظرِ خوبی نداشتند.
هاشمیون در ابتدا نزدیک به عثمانی و سپس متحدِ بریتانیا و تا حدودی فرانسه بودند. با استفادهٔ تبلیغاتی از همین «ضعفِ» آنها بود که ابن سعود توانست در اوایلِ قرنِ بیستم هاشمیون را در سرزمینِ آباء و اجدادیشان حجاز شکست داده آنها را از شبهجزیرهٔ عربستان اخراج کند. همین مساله بیش از سه دهه بعد در عراق باعثِ سقوطِ خاندانِ فیصل و قتلِعامشان شد.
قابلِ توجه است که خشنترین و ماجراجوترین حکومتهای بعثی بعدها در سرزمینهای تحتِ حاکمیت یا تحتِ نفوذِ هاشمیون پا به عرصهٔ وجود گذاشتند. «بعث» – که در عربی به معنای «رنسانس» یا «زایشِ مجدد» است – یک ایدئولوژیِ مدرنِ التقاطی است که عناصری از سوسیالیسم، ناسیونالیسمِ عربی، و اقتدارگراییِ عربیِ تاریخیِ شبهاسطورهای را در هم آمیخته و قصد داشت بدین وسیله با نفوذِ غرب در سرزمینهای عربی مقابله کند. خاستگاهِ این ایدئولوژی عراق و سوریه و لبنان بود، که هر سه در دورانی یا تحتِ حاکمیتِ هاشمیون یا تحتِ نفوذِ آنها بودند. ناسیونال-سوسیالیسمِ عربی که بعثیها بر آن تاکید میکردند تا حدودِ زیادی در تقابل با وابستگی-خونسالاریِ هاشمیون بود.
با این وجود، آن سبک «استقلال» ی که بعثیها خواهانش بودند، به این دلیل که «غربستیزی» و «دیگرستیزیِ» کور را اولویتِ اولِ خود قرار داده بود و در مقابل با اصولِ انسانی همچون حقوقِ بشر و دموکراسی بیگانه بود، در بلندمدت برخی از بزرگترین فجایعِ انسانی را بار آورد؛ که جنگِ خونینِ صدام حسین علیهِ ایران و سرکوبِ خونینِ انقلابِ سوریه به دستِ بشار اسد تنها دو نمونهٔ مشهورترِ آن طرزِ تفکر و شیوهٔ عمل است. در نهایت، مناقشاتی که هاشمیون رقم زدند و هم خود تا حدودِ زیادی مولودِ آنها بودند تا به امروز جزوِ بنیادیترین بغرنجهای اعراب و خاورمیانه مانده است.