لینک‌های قابلیت دسترسی

خبر فوری
پنجشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۵ تهران ۲۳:۵۵

زندگی ایرانیان خارج از کشور در زمانهٔ جنگ؛ امن، اما ناآرام

تجمع شماری از شهروندان ایرانی‌تبار در واشینگتن
تجمع شماری از شهروندان ایرانی‌تبار در واشینگتن

وقتی جنگ در جایی دور که نامش خانه و وطن هم هست رخ می‌دهد، معمولاً این‌طور تصور می‌شود که کسانی که خارج از آن جغرافیا زندگی می‌کنند، از تبعات آن نیز فاصله دارند. اما برای بسیاری از مهاجران، به‌ویژه در دیاسپورای ایرانی، واقعیت به‌مراتب پیچیده‌تر است. جنگ برای آن‌ها که در خارج از ایران زندگی می‌کنند، صرفاً یک خبر یا رویداد دوردست نیست، بلکه به تجربه‌ای روانی تبدیل شده است که در زندگی روزمره‌شان جریان دارد؛ تجربه‌ای میان درگیر بودن و نبودن، و شکافی عظیم ناشی از تضاد بین حضور و فاصله. مواجهه‌ای مداوم با تصاویر، روایت‌ها و اخبار خشونت‌آمیز، بدون آن‌که فرد مستقیماً در معرض موقعیت جنگی قرار گرفته باشد.

این تجربه با مفهومی در علم روانشناسی گره خورده است.

شهرزاد پورعبدالله، روان‌درمانگر ساکن لندن، پیوند این تجربهٔ انسانی با علم روانشناسی را این‌گونه توضیح می‌د‌هد:

از منظر روان‌شناسی، می‌توان این تجربه را با مفهوم «سوگ مبهم» توضیح داد؛ مفهومی که سال‌ها پیش توسط روان‌شناس آمریکایی، پائولین باس، مطرح شد. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که فرد با نوعی فقدان روبه‌روست که نه پایانی مشخص دارد و نه به‌ طور کامل قابل تعریف است. در مورد مهاجران، عزیزانشان از نظر فیزیکی دورند، اما از نظر ذهنی و عاطفی همچنان حضوری پررنگ در زندگی روزمره آنان دارند. همین هم‌زمانیِ دوری و درگیری عاطفی باعث می‌شود فرایند طبیعی کنار آمدن با این شرایط برای آنان بسیار دشوار شود. در چنین وضعیتی، فرد ممکن است در حالتی از تعلیق روانی باقی بماند؛ حالتی که در آن نه می‌تواند به‌ طور کامل از آنچه در کشورش رخ می‌دهد فاصله بگیرد و نه قادر است به‌ طور کامل در آن حضور داشته باشد. این وضعیت اغلب با احساس گناه همراه است، چرا که فرد در حالی که دیگران در معرض خطرند، خود در امنیت به سر می‌برد و این امر می‌تواند نوعی احساس ناتوانی ایجاد کند. در کنار این‌ها، شکافی هویتی میان زندگی در این‌جا و دلبستگی به آن‌جا نیز شکل می‌گیرد.

شکاف هویتی و سوگ مبهمی که نه پایان روشنی دارد و نه امکان سوگواری واقعی و کامل را فراهم می‌کند؛ حالتی معلق میان فقدان و تداوم، که فرد را در وضعیتی ناتمام نگه می‌دارد. در چنین شرایطی، فرد در نوعی دوگانگی زیست می‌کند: بدن در جایی امن و دور از خطر است، اما ذهن به‌طور مداوم درگیر وقایعی است که در وطنش رخ می‌دهد و، پیگیری مداوم اخبار، مرور تصاویر و روایت‌ها، و نگرانی برای عزیزان، به بخشی از زیست روزمره تبدیل می‌شود. بسیاری از افراد از احساسی مشترک سخن می‌گویند؛ نوعی احساس گناه از ادامه دادن زندگی عادی در حالی که دیگران در شرایطی بحرانی به سر می‌برند.

این تضاد میان امنیت شخصی و ناامنی جمعی، می‌تواند فشار روانی قابل توجهی ایجاد کند. از سوی دیگر، شهرزاد پورعبدالله معتقد است که در توضیح این حالات، اصطلاح «ترومای دست دوم یا ثانویه» هم می‌تواند در چارچوب علم روانشناسی، مورد استفاده قرار بگیرد:

زمانی که پیوند عاطفی عمیقی با افرادی که در آن کشور زندگی می‌کنند یا با خود آن سرزمین وجود دارد، درگیر شدن با اخبار می‌تواند به تجربه نوعی تروما منجر شود که از آن با عنوان «ترومای دست دوم» یاد می‌شود. ترومای دست اول مربوط به کسانی است که در محل حضور دارند و مستقیماً شاهد بمباران، از دست دادن‌ها و خشونت‌ها هستند. اما افرادی که به‌طور مداوم اخبار را دنبال می‌کنند نیز می‌توانند از راه دور، و بدون تجربه مستقیم، در معرض ترومای دست دوم قرار گیرند؛ از طریق شنیدن روایت‌ها، دیدن تصاویر و پیگیری مداوم اخبار. این وضعیت می‌تواند فشار روانی شدیدی ایجاد کند. نشانه‌های آن شامل اضطراب مداوم، بی‌قراری، اختلال در خواب و اشتغال ذهنی شدید با اخبار است. در برخی موارد، فرد ممکن است دچار نوعی بی‌حسی عاطفی شود؛ حالتی که در آن واکنش‌های احساسی کاهش می‌یابد. برخی افراد از این وضعیت ابراز شگفتی یا حتی ناامیدی می‌کنند، چرا که احساس می‌کنند دیگر قادر به تجربه احساسات نیستند. این بی‌حسی در واقع می‌تواند به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی عمل کند تا فرد را در برابر حجم بالای رنج و درد محافظت کند.

تداوم این وضعیت، به‌تدریج پیامدهای روانی جدی‌تری را نیز آشکار می‌کند: و گویی ذهن برای محافظت از خود، شدت واکنش‌ها را کاهش می‌دهد. اما این بی‌حسی نیز می‌تواند خود به منبعی برای نگرانی و احساس ناهنجاری تبدیل شود. در مواجهه با چنین موقعیت دردناکی، پرسش اصلی این است که چگونه می‌توان تعادلی میان آگاهی و سلامت روان برقرار کرد. همه ما انسان‌ها در زندگی عادی و روزمرهٔ خودمان، روتین‌هایی داریم که معمولا از اهمیت پایبند بودن به آن‌ها آگاه نیستیم. حفظ نسبی این روتین‌ها، به باور متخصصان، می‌تواند نقش بسیار مهمی را برای مراقبت از روان، برای افرادی باشد که درگیر تروماها و آسیب‌های روانی ناشی از برخورد ثانویه با پدیدهٔ ترسناکی مثل جنگ هستند:

در چنین شرایطی، نخستین توصیه آن است که روال‌های روزمره زندگی حفظ شود. خواب کافی، فعالیت بدنی و محدود کردن مواجهه با اخبار، به‌ویژه تصاویر خشونت‌آمیز، اهمیت دارد. ضرورتی ندارد همه ویدئوها دیده شوند؛ اگر احساس می‌شود محتوای یک تصویر یا ویدیو فراتر از توان روانی فرد است، می‌توان از دیدن آن صرف‌نظر کرد. قرار دادن خود در معرض محتوایی که ذهن قادر به پردازش آن نیست، تنها فشار روانی را افزایش می‌دهد. همچنین، گفت‌وگو با دوستان و نزدیکان درباره نگرانی‌ها می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد. زمانی که فرد درمی‌یابد دیگران نیز تجربه‌ای مشابه دارند، این اشتراک می‌تواند التیام‌بخش باشد و احساس انزوا را کاهش دهد. یکی از دشوارترین وضعیت‌ها برای مهاجران زمانی است که از خانواده‌های خود بی‌خبرند و عزیزانشان در معرض خطر قرار دارند؛ در چنین شرایطی، آگاهی از این‌که دیگران نیز نگرانی‌های مشابهی را تجربه می‌کنند، می‌تواند به کاهش احساس تنهایی کمک کند.

علاوه بر این‌ها، آن‌گونه که از نظرات پورعبدالله برمی‌آید، یکی از مهمترین عوامل برقراری تعادل بین آگاهی و سلامت روان، در دل مدیریت آگاهانه دریافت اخبار نهفته است. چرا که قرار گرفتن مداوم در معرض جریان بی‌وقفه اطلاعات، نه تنها به افزایش آگاهی منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند فشار روانی را تشدید کند:

برای مدیریت این وضعیت، بیش از هر چیز لازم است تعادلی میان آگاهی از اخبار و حفظ سلامت روان برقرار شود. نخستین گام، تنظیم میزان مواجهه با اخبار است؛ به‌جای دنبال کردن مداوم و شبانه‌روزی، می‌توان زمان‌های مشخصی در طول روز برای پیگیری اخبار در نظر گرفت. همچنین، ضروری است اخبار از منابع معتبر دنبال شود. در شبکه‌های اجتماعی باید دقت کرد که برخی محتواها ممکن است با هدف جلب توجه یا افزایش دنبال‌کننده منتشر شوند و لزوماً دقیق یا مرتبط نباشند. ورود به چرخه‌ای که در آن نگرانی باعث پیگیری بیشتر اخبار و این پیگیری، خود موجب افزایش اضطراب می‌شود، می‌تواند وضعیت را تشدید کند و باید از آن پرهیز کرد.

از سوی دیگر، تلاش برای انکار یا سرکوب این احساسات، معمولاً به تشدید آن‌ها می‌انجامد. در مقابل، آن‌گونه که این روان‌درمانگر ساکن بریتانیا توضیح می‌دهد، پذیرش وضعیت و شناخت آن، می‌تواند به بازسازی نوعی ثبات درونی کمک کند.

این احساسات، از جمله اضطراب، گناه، بی‌حسی، ترس، نگرانی و حتی نوسان میان ناامیدی و امیدواری، باید به‌عنوان واکنش‌هایی طبیعی در نظر گرفته شوند. افراد در شرایطی غیرطبیعی قرار دارند و بنابراین تجربه چنین هیجاناتی امری طبیعی است. پذیرش این نکته می‌تواند از شدت اضطراب بکاهد، چرا که یکی از نگرانی‌های رایج، ترس از از دست دادن سلامت روان است. درک این‌که این واکنش‌ها طبیعی‌اند، به فرد کمک می‌کند تا با خود مهربان‌تر باشد.

در شرایطی که ذهن به‌طور مداوم درگیر اخبار و تصاویر نگران‌کننده است، ایجاد مشغولیت‌های مفید هم می‌تواند به‌عنوان یک ابزار ساده اما مؤثر برای حفظ سلامت روان عمل کند. این به معنای فرار از واقعیت نیست، بلکه ایجاد وقفه‌ای موقت در چرخهٔ اضطراب است تا ذهن فرصت بازیابی پیدا کند.

ایجاد مرزی روانی میان آنچه در کنترل فرد است و آنچه خارج از کنترل اوست، اهمیت زیادی دارد. بسیاری از رخدادهای کلان، مانند ادامه یا توقف جنگ یا تغییرات سیاسی، خارج از حوزهٔ کنترل فردی هستند. آنچه در اختیار فرد قرار دارد، امور کوچک اما معنادار است. حفظ ارتباط با نزدیکان و اعضای خانواده، تقویت شبکه‌های حمایتی و مشارکت در فعالیت‌های جمعی، حتی در مقیاسی کوچک، می‌تواند تأثیر قابل توجهی داشته باشد. برای مثال، همراهی در کمک به خانواده‌ای آسیب‌دیده یا مشارکت در یک اقدام جمعی، هرچند کوچک به نظر برسد، می‌تواند حس ناتوانی را کاهش دهد. این اقدامات، با وجود سادگی ظاهری، نقشی مهم در بازیابی احساس معنا و کنترل ایفا می‌کنند.

به نظر می‌رسد مشغول کردن ذهن و بدن به چنین فعالیت‌های کوچکی، می‌تواند تمرکز را از جریان مداوم استرس دور کرده، به تنظیم هیجانات کمک کند. چنین وقفه‌هایی، اگر آگاهانه و متعادل باشند، نه‌تنها از شدت فرسودگی روانی می‌کاهند، بلکه امکان مواجهه‌ای سالم‌تر و پایدارتر با واقعیت را فراهم می‌کنند. اما سوالی که پیش می‌آید این است که این «چیزهای کوچک» دقیقا چه هستند؟

شهرزاد پورعبدالله توضیح می‌دهد:

تمام امور کوچکی که برای ما معنا دارند، از جمله حفظ ارتباط با نزدیکان، اعضای خانواده و افرادی که حلقهٔ امن ما را تشکیل می‌دهند، یا مشارکت در برخی فعالیت‌های اجتماعی، می‌توانند نقش مهمی ایفا کنند. برای مثال، اگر خانواده‌ای در جریان جنگ آسیب دیده و نیازمند کمک است، گرد هم آمدن و انجام یک اقدام جمعی برای حمایت از آنان، می‌تواند تأثیرگذار باشد. این اقدامات، هرچند در ظاهر کوچک به نظر می‌رسند، در واقع از اهمیت بالایی برخوردارند و آثار قابل توجهی دارند. یکی از مهم‌ترین این آثار، کاهش احساس ناتوانی است؛ احساسی که بسیاری از افراد در چنین شرایطی با آن مواجه‌اند.

در نهایت، آنچه بسیاری از مهاجران تجربه می‌کنند، نه یک وضعیت استثنایی، بلکه شکلی از مواجهه انسانی با بحران از فاصله است؛ زیستن در مرزی ناپیدا، جایی میان امنیت و اضطراب، و فاصله و نزدیکی. تجربه‌ای که در آن، فاصله جغرافیایی به‌معنای فاصله روانی نیست. جنگ شاید هزاران کیلومتر دورتر رخ دهد، اما ردّش در ذهن و جان آدم‌ها می‌نشیند، بی‌آن‌که گذرنامه و اجازهٔ ورود بخواهد یا مرزی بشناسد. این تجربه، نه دور بودن است و نه کاملاً درگیر بودن؛ نوعی معلق ماندن است میان دو جهان، که در آن، انسان یاد می‌گیرد چگونه همزمان هم شاهد فاجعه باشد و هم دوام بیاورد. حالتی که بتوان در آن راهی پیدا کرد تا دور بودن را با تحملی آگاهانه آشتی داد.

XS
SM
MD
LG