لینک‌های قابلیت دسترسی

خبر فوری
چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ تهران ۲۰:۳۶

مرگ علی خامنه‌ای و مسئله‌ای به نام مشروعیت شادی جمعی

مرگ دیکتاتور هرگز فقط یک خبر نیست. یک لحظهٔ تاریخی است. لحظه‌ای که در آن، اخلاق، سیاست، خاطره و روان جمعی به هم گره می‌خورند. با انتشار خبر مرگ رهبرانی که سال‌ها قدرت را در دست داشته‌اند، یک سؤال تکراری دوباره زنده می‌شود: آیا شادی در چنین لحظه‌ای مشروع است؟ آیا خوشحالی از مرگ یک انسان، حتی اگر آن انسان یک دیکتاتور مستبد بوده باشد، اخلاقی است؟

وقتی خبر کشته‌شدن علی خامنه‌ای، دومین رهبر جمهوری اسلامی، تأیید شد، به همان اندازه که خود خبر غیرقابل‌باور و شوکه‌کننده به نظر می‌آمد، واکنش‌های مردم ایران اما قابل پیش‌بینی بود.

تعداد کثیری، با به یاد آوردن دوران طولانی رهبری و ولایت مطلقهٔ او، به رقص و شادی پرداختند و بخشی از آن‌ها هنوز هم در بهت و حیرت و ناباوری به سر می‌برند و البته طرفداران او هم احتمالاً تا مدت مدیدی در حال عزاداری و مویه خواهند بود.

در این حین، بین بعضی از اقشار مختلف هم درگیری‌های لفظی و کامنتی دیده می‌شود که شاید سرمنشأ آن‌ها همان پرسش اخلاقی‌ای باشد که در ابتدا به آن اشاره شد؛ این‌که کدام واکنش اخلاقی است یا نه، و آیا اصلاً در چنین لحظه‌های کمیابی در تاریخ، لزوماً باید به دنبال منطق و اخلاق باشیم یا این‌که مردم را به حال خود رها کنیم تا احساسات فروخفتهٔ خود را بروز دهند.

رضا کاظم‌زاده، روانشناس و پژوهشگر ساکن بلژیک، در این باره به رادیو فردا می‌گوید:

«این‌که چه احساسی داریم همیشه یک مسئلهٔ پیشااخلاقی یا پیشامنطقی‌ست. به این معنا که خودآگاهی ما همیشه روی احساسات ما یک کنترل کامل ندارد. یعنی شما نمی‌توانید بگویید من چه چیزی را باید احساس بکنم و چه چیزی را نباید. بخشی از احساسات ما به گذشتهٔ ما، به ناخودآگاه ما و به زندگی روزانهٔ ما مربوط می‌شود و عواملی که می‌تواند تحریک‌شان بکند، هیچ‌وقت در اختیار ما نیست. پس در ابتدا این‌ را باید پذیرفت که ما چه احساس می‌کنیم.»

به نظر می‌رسد برای رسیدن به پاسخ، باید احساس را از تحلیل جدا کرد؛ اکتفای انحصاری به رویکردهای روانشناختی هم خطر درافتادن به کلیشه‌ها را دارد؛ به‌خصوص که خبر مرگ خامنه‌ای بسیار تازه است و هنوز واکنش‌ها به آن آن‌قدر ابتدایی‌اند که چندان تحلیل‌پذیر نیستند.

شاید در این برهه، برای تحلیل موضوع، باید راهی پیدا کرد بین علم و تاریخ و واقعیت؛ میان‌بری که مدار منطق را زیر پا نگذارد، اما به ورطهٔ انکار واقعیت رنج‌های انباشتهٔ مردمی هم درنیفتد.

وقتی خبر مرگ هیتلر و پایان جنگ جهانی دوم منتشر شد، خیابان‌های اروپا و آمریکا پر از جمعیت شد. مردم رقصیدند، بوسیدند، گریستند و فریاد زدند. آن شادی تنها شادی مرگ یک فرد نبود؛ شادی پایان یک ماشین کشتار بود.

سقوط رهبر برای میلیون‌ها انسان به معنای پایان یک وضعیت وجودی شد؛ وضعیتی که در آن مرگ، ترس و نابودی عادی شده بود. در چنین شرایطی، شادی واکنشی طبیعی به بازگشت امکان زندگی است. اما آیا مرگ هر دیکتاتوری معادل پایان رنج است؟

پس از اعدام صدام حسین در سال ۱۳۸۵، بخشی از بغداد جشن گرفت و بخشی دیگر سوگوار شد. پس از کشته‌شدن معمر قذافی در ۱۳۹۰ نیز صحنه‌هایی از پایکوبی در طرابلس و بنغازی دیده شد. اما این شادی‌ها کوتاه‌مدت بود و خیلی زود جای خود را به بی‌ثباتی و بحران‌های تازه داد.

روان‌شناسان اجتماعی توضیح می‌دهند که سال‌ها سرکوب متمادی، در روان جمعی جامعهٔ تحت سرکوب، نوعی «فشردگی روانی جمعی» ایجاد می‌کند و وقتی نماد قدرت و سرکوب به یکباره فرو می‌ریزد، این فشردگی ناگهان آزاد می‌شود.

شادی، در این معنا، نه جشن مرگ که تخلیهٔ اضطراب انباشته است؛ نوعی بازگشت بدن اجتماعی به تنفس طبیعی؛ ملغمه‌ای از شادی و خشم که با توجه به اتفاقات و رویدادها شکل‌های مختلف به خود می‌گیرند.

رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس، در این زمینه بر به‌رسمیت‌شناختن این حس‌ها تأکید دارد و چنین می‌گوید:

«من وقتی چنین خبری را می‌شنوم و احساس شادی می‌کنم، پذیرشش به معنی این نیست که آن را درست و مشروع می‌دانم. نه می‌توانم از خودم توقع داشته باشم و نه به نظر من اساساً درست است که بخواهم احساساتم را سرکوب کنم. البته این سرکوب احساسات یک مقدار در نظام تربیتی فرهنگی ما ریشه دارد. یعنی خیلی مواقع خشم نسبت به پدر و مادر یا اتوریته‌های دیگر هیچ‌وقت به‌رسمیت شناخته نشده و از فرد خواسته شده که این خشم را در خودش سرکوب کند. وقتی که روان شما به مرور خشم‌های خیلی زیادی را خودش پنهان بکند و بر زبان نیاورد، این خشم بعدها با ترس مخلوط می‌شود. یعنی بخشی از آن تبدیل به اضطراب‌های درونی شدید می‌شود که می‌شود گفت وقتی این در ابعاد اجتماعی مطرح می‌شود یعنی مخلوطی از احساسات کاملاً متفاوت که هر کدام به‌تنهایی می‌توانند شرایط روانی یک نفر را دچار بحران بکنند.»

در مورد ایران، علی خامنه‌ای از سال ۱۳۶۸، پس از مرگ روح‌الله خمینی، به مقام رهبری جمهوری اسلامی رسید. دوران او با چند ویژگی تاریخی مشخص می‌شود: تمرکز بی‌سابقهٔ قدرت در نهاد رهبری و گسترش نقش نهادهای امنیتی و نظامی در سیاست و اقتصاد؛ سرکوب شدید و بی‌رحمانهٔ جنبش‌های اعتراضی گسترده از جمله اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸، اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و خیزش «زن زندگی آزادی» در ۱۴۰۱ و در نهایت کشتار بی‌سابقه و سبعانهٔ معترضان در دی‌ماه ۱۴۰۴.

از سوی دیگر، تشدید تنش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی که به تحریم‌های گستردهٔ اقتصادی انجامید، منجر به کاهش مستمر ارزش پول ملی و فشار معیشتی سنگین بر طبقات متوسط و پایین شد.

در این دوره، ایران با انزوای فزاینده در نظام بین‌الملل و محدودیت‌های عمیق در حوزهٔ آزادی‌های مدنی مواجه شد. گزارش‌های متعدد حقوق بشری از افزایش اعدام‌ها، بازداشت‌های سیاسی و محدودیت رسانه‌ها در این سال‌ها حکایت دارند.

این‌ها تنها بخشی از میراث خامنه‌ای در این سال‌ها برای مردم ایران بود و طبیعتاً برای بخش بزرگی از جامعه، زیستن در چنین میراثی منجر به این می‌شود که مرگ او در اذهان عمومی به معنای پایان یک فصل طولانی از انسداد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی تلقی شود، حتی اگر ساختار قدرت بلافاصله تغییر نکند. نماد فرومی‌ریزد، اما پرسش این است که آیا ساختار نیز فرومی‌ریزد یا بازتولید می‌شود؟

در سنت‌های اخلاقی، خوشحالی از مرگ انسان، حتی یک دیکتاتور، معمولاً نکوهش شده است. اما در سیاست، رهبر مستبد صرفاً یک فرد نیست؛ نماد یک نظام است. وقتی نماد کنار می‌رود، جامعه احساس می‌کند باری تاریخی از دوش او برداشته شده است.

از این منظر، شادی بخشی از مردم بیش از آن‌که متوجه «مرگ یک انسان» باشد، متوجه «پایان یک دوره» است؛ دوره‌ای که با سرکوب، بحران اقتصادی و محدودیت آزادی‌ها تعریف شده است.

اما مرز باریکی وجود دارد: اگر این شادی به نفرت‌ورزی و حذف تازه‌ای بینجامد، همان منطق اقتدارگرایی را بازتولید می‌کند. اما اگر به مطالبهٔ قانون‌گرایی، عدالت انتقالی و بازسازی نهادها منجر شود، می‌تواند بخشی مهم و مثبت از فرآیند گذار باشد.

رضا کاظم‌زاده در این باره معتقد است:

«مدل تربیتی در جامعه به این شکل است که احساسات فرد سرکوب می‌شود چون سریع به انواع و اقسام شیوه‌ها در معرض قضاوت قرار می‌گیرند. این باعث می‌شود که شما برای کنترل احساستان دائم در جنگ باشید یا در مواقعی که نمی‌توانید آن را کنترل کنید این احساسات به صورت انفجاری بیرون بزنند. آن گاه است که نه شما نه دیگری نمی‌تواند از پیامدهای این انفجار مصون بماند. بحث مهم این است که ما چطور می‌توانیم این احساسات را اداره کنیم.»

به نظر می‌رسد واکنش‌های جمعی پس از مرگ یا سقوط یک رهبر اقتدارگرا را نمی‌توان صرفاً با معیارهای اخلاق فردی سنجید؛ این واکنش‌ها ریشه در ساختارهای روانی، اجتماعی و تاریخی دارند.

جامعه‌ای که سال‌ها در معرض کنترل، سرکوب و اضطراب مزمن بوده است، به تعبیر روان‌شناسان اجتماعی، نوعی «تنش انباشته» را در خود حمل می‌کند. فروپاشی نماد قدرت می‌تواند همان لحظه‌ای باشد که این تنش آزاد می‌شود.

اریک فروم در کتاب «گریز از آزادی» می‌نویسد: «انسانی که آزادی‌اش را از دست داده، اغلب در پی کسی می‌گردد که به او فرمان دهد.» این تحلیل نشان می‌دهد که رابطهٔ جامعه و اقتدار صرفاً رابطهٔ قربانی و ظالم نیست، رابطه‌ای پیچیده و دوسویه است. در چنین بستری، لحظهٔ سقوط رهبر می‌تواند هم‌زمان با احساس رهایی و نیز با نوعی سرگشتگی همراه باشد. شادی ناگهانی، بخشی از این رهایی روانی است.

از منظر جامعه‌شناسی کلاسیک، گوستاو لوبون در «روان‌شناسی توده‌ها» تأکید می‌کند: «جمعیت‌ها نه با استدلال بلکه با تصاویر و احساسات هدایت می‌شوند.» به همین دلیل، واکنش‌های خیابانی، چه سوگ و چه جشن، بیش از آن‌که عقلانی باشند، نمادین‌اند.

تصویر فروپاشی یک چهرهٔ قدرتمند برای توده‌ها معادل فروپاشی یک ترس است، حتی اگر ساختار قدرت همچنان پابرجا بماند.

هانا آرنت در تحلیل نظام‌های توتالیتر هشدار می‌دهد که «قدرت و خشونت متضاد یکدیگرند؛ هرجا یکی به‌طور مطلق حاکم شود، دیگری غایب است.» در حقیقت آرنت به ما یادآوری می‌کند که حذف یک چهره لزوماً به معنای حذف ساختار خشونت نیست. اگر نهادها و عادت‌های اقتدارگرایانه تغییر نکنند، چرخه می‌تواند تکرار شود. از این منظر، شادی لحظه‌ای جامعه نه پایان تاریخ، بلکه وقفه‌ای در آن است.

تیموتی اسنایدر نیز در کتاب «در باب استبداد» می‌نویسد: «استبداد فقط یک نفر نیست؛ مجموعه‌ای از عادت‌ها و نهادهاست.» بنابراین، اگر شادی به این تصور ساده‌انگارانه منجر شود که با مرگ یک فرد همه‌چیز حل شده است، به‌سرعت جای خود را به سرخوردگی خواهد داد.

کارل یاسپرس هم پس از سقوط نازیسم در آلمان تأکید می‌کرد: «پس از سقوط یک رژیم، پرسش اصلی این نیست که چه کسی سقوط کرد؛ بلکه این است که ما چه مسئولیتی داریم.» این نگاه، شادی پس از سقوط را به نقطهٔ عزیمت اخلاقی تبدیل می‌کند: لحظه‌ای برای بازاندیشی مسئولیت جمعی.

در نهایت، از منظر فلسفهٔ اخلاق، آلبر کامو هشدار می‌دهد: «اگر عدالت به نفرت آلوده شود، دیگر عدالت نیست.» شادی اگر به انتقام بدل شود، همان منطق خشونتی را بازتولید می‌کند که جامعه از آن رها شده است. اما اگر به فرصتی برای بازسازی نهادها، گفت‌وگو و قانون‌گرایی تبدیل شود، می‌تواند بخشی طبیعی از فرآیند گذار باشد.

رضا کاظم‌زاده اما در گفت‌وگو با رادیو فردا ابزارهای این بازسازی را چنین برمی‌شمارد:

«سؤال این‌جاست که رسانه‌های ما، انجمن‌های مدنی ما، چه در داخل ایران و چه در خارج از کشور، چه امکانی برای بیان و گفت‌وگوی این احساسات فراهم می‌کنند؟ آیا فضایی وجود دارد که آدم‌ها بتوانند دربارهٔ این احساسات حرف بزنند، حتی اگر آن گفت‌وگوها تند باشد، حتی اگر صداها بالا برود؟ شاید چنین گفت‌وگوهایی گاهی پرتنش باشد، اما مهم این است که به‌طور جمعی تلاش کنیم دربارهٔ این احساسات، دربارهٔ چیزهایی که آدم‌ها واقعاً حس می‌کنند، حرف بزنیم.

این‌که بتوانیم نظر مخالف را هم بشنویم. این‌که اجازه بدهیم روایت‌های متفاوت کنار هم بیان شوند. در واقع، کنترل احساسات چیزی خارق‌العاده یا ذاتی نیست. مهارتی است که با تمرین به دست می‌آید. نمی‌شود گفت بعضی‌ها با آن به دنیا می‌آیند و بعضی‌ها نه. بیشتر شبیه یک تمرین مداوم است: تمرین این‌که خشم خودمان را در رابطه با دیگران بشناسیم و یاد بگیریم چگونه آن را مدیریت کنیم. طبیعی است که گاهی از کنترل خارج شویم. ممکن است یک‌بار، دوبار یا حتی چند بار چنین اتفاقی بیفتد. اما به‌تدریج، با تجربه و تمرین، آدم می‌تواند در همان حال که ناراحتی و خشم خود را بیان می‌کند، آرام‌تر عمل کند.

در نهایت، مسئله این نیست که خشم یا ناراحتی از بین برود. این احساسات بخشی از زندگی ما هستند. مسئله این است که بتوانیم آن‌ها را به شکلی بیان کنیم که در عین بیان رنج و خشم، روابط اجتماعی‌مان هم حفظ شود و این احساسات شکل سالم‌تر و سازنده‌تری پیدا کنند.»

در مجموع، به نظر می‌رسد که شادی پس از سقوط یک دیکتاتور نه الزاماً نشانهٔ بی‌اخلاقی است و نه به‌خودی‌خود فضیلت. این واکنش پدیده‌ای انسانی و قابل‌فهم است، اما معنای تاریخی و اخلاقی آن وابسته به مسیری است که جامعه در روزهای بعد انتخاب می‌کند.

تاریخ نشان می‌دهد که مرگ رهبران اقتدارگرا همیشه دو معنا دارد: پایان یک چهره و آغاز یک عدم‌قطعیت.

در ایران نیز معنای مرگ خامنه‌ای، بیش از آن‌که اخلاقی باشد، سیاسی و نهادی است. آیا ساختار قدرت تغییر می‌کند؟ آیا امکان گذار فراهم می‌شود؟ آیا جامعه می‌تواند از چرخهٔ انسداد خارج شود؟

شادی مردمی پاسخ این پرسش‌ها نیست، فقط بیان یک احساس انباشته است. با این حال، شادی از پایان رنج قابل‌فهم است، هرچند شادی از مرگ انسان، به‌خودی‌خود، ارزش اخلاقی مستقل ندارد.

مشروعیت این شادی وابسته به آن چیزی است که پس از آن ساخته می‌شود. شاید دقیق‌ترین تعبیر این باشد: مردم در چنین لحظاتی از «مرگ» خوشحال نمی‌شوند؛ از تحقق «امکان تغییر» خوشحال می‌شوند؛ از این‌که سایه‌ای سنگین کنار رفته است، حتی اگر آفتاب هنوز کامل نتابیده باشد. و تاریخ همیشه روز بعد از واقعه را مهم‌تر از شب جشن می‌داند.

XS
SM
MD
LG