لینک‌های قابلیت دسترسی

خبر فوری
دوشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۴ تهران ۲۱:۵۷

از تل‌آویو تا تهران؛ روایت میخال از هویت، موسیقی و امید به آیندهٔ ایران


میخال الیا کمال تاکید دارد که مردم ایران تنها نیستند و او و بسیاری دیگر در کنارشان ایستاده‌اند و از خواسته‌هایشان حمایت می‌کنند
میخال الیا کمال تاکید دارد که مردم ایران تنها نیستند و او و بسیاری دیگر در کنارشان ایستاده‌اند و از خواسته‌هایشان حمایت می‌کنند

خلاصه

  • میخال، خواننده‌ای است اسرائیلی، اما ریشه‌ای کاملاً ایرانی دارد؛ هر دو والدینش ایرانی و فارسی‌زبان‌اند.
  • تحولات اخیر ایران باعث شده میخال دوباره جرأت رؤیاپردازی پیدا کند؛ از جمله رؤیای اجرای کنسرت در ایران با حضور پدر و مادرش.
  • پیام پایانی او به مردم ایران: «شما تنها نیستید، دیده می‌شوید و فراموش نخواهید شد.»

میخال الیا کمال، هنرمندی که در اسرائیل متولد شده و والدینش ایرانی هستند، در گفت‌وگو با رادیو فردا دربارهٔ ارتباط عمیقش با ایران و تاثیر تحولات کشور بر خود صحبت می‌کند.

او از نگرانی‌اش برای مردم ایران می‌گوید و از امیدش به آینده‌ای روشن؛ جایی که بتواند در ایران کنسرت برگزار کند و پدر و مادرش در آن حضور داشته باشند.

میخال تاکید دارد که مردم ایران تنها نیستند و او و بسیاری دیگر در کنارشان ایستاده‌اند و از خواسته‌هایشان حمایت می‌کنند.

او دربارهٔ نقش موسیقی و شبکه‌های اجتماعی در حمایت از معترضان و آگاه‌سازی جهانیان صحبت می‌کند و از یک رویای جمعی برای ایرانی آزاد و آباد می‌گوید.

میخال الیا کمال، هنرمند اسرائیلی، و رویایش برای برگزاری کنسرت در تهران
please wait

No media source currently available

0:00 0:08:04 0:00
لینک مستقیم

با توجه به اتفاقات اخیر در ایران، شما در شبکه‌های اجتماعی بسیار فعال بوده‌اید. می‌دانم در اسرائیل متولد شده‌اید، ارتباط‌تان با ایران چگونه است؟

اول از همه ممنونم که من را دعوت کردید. باید بگویم والدین من هر دو در ایران به دنیا آمده‌اند. پدر و مادرم ایرانی هستند و فارسی حرف می‌زنند. پدرم اهل تهران و مادرم اهل اصفهان است.

در جریان انقلاب اسلامی، پدر و مادرم، مثل بسیاری از مردم جاهای دیگر، مجبور شدند که خاک ایران را ترک کنند.

من از یک خانوادهٔ یهودی هستم و والدینم این امکان را داشتند که به کشور دیگری که در آن امنیت داشته باشند، بروند. من هم بعد از انقلاب، در تل‌آویو پایتخت اسرائیل به دنیا آمدم. در شهری بسیار مدرن و باز بزرگ شدم، اما در خانه‌ای کاملاً ایرانی.

پدر و مادرم شاید از نظر فیزیکی ایران را ترک کرده باشند، اما ایران هیچ‌وقت از قلبشان بیرون نرفت و این شد اساس ارتباط من با ایران.

در واقع من میان دو جهان بزرگ شدم. بعد از انقلاب، خانواده‌‌ام مجبور شدند زندگی قبلی‌شان و گذرنامۀ قدیمی‌شان را رها کنند، ولی من فقط گذرنامۀ اسرائیلی داشتم و هیچ‌وقت به ایران نرفتم. تمام شناخت من از ایران از طریق داستان‌هایی که آن‌ها برایم گفتند شکل گرفته. ایران برای من مثل یک سرزمین خیالی و شگفت‌انگیز است؛ جایی دوردست که هرگز نمی‌توانم ببینمش، شبیه یک افسانه.

بزرگ شدن با چیزی که عمیقاً دوستش داری، اما هم‌زمان بار زیادی از دردها را هم با خودش حمل می‌کند.

می‌توان این را هم تا حدودی از موسیقی شما متوجه شد؛ اما اخباری که از ایران می‌آید، چه تأثیری روی شخص شما گذاشته است؟

این اولین بار نیست که چنین اخباری را می‌شنویم. ما بسیار نگرانیم، درد زیادی داریم و در عین‌ حال هنوز امید خود را از دست نداده‌ایم.

همان‌طور که گفتم، سال‌هاست که پدر و مادرم از ایران دور بوده‌اند، اما شاید باور نکنید، حتی یک روز هم نیست که دربارهٔ ایران صحبت نکنند. یک روز هم نیست که ما به ایران، به مردمش و به زندگی زیبایی که می‌توانست باشد و زمانی هم بوده، فکر نکنیم.

من قبلاً می‌ترسیدم رؤیاپردازی کنم. هرگز تصور نمی‌کردم که پدر و مادرم زنده باشند و آن روز را ببینند. اما حالا وقتی خبرهای ایران را می‌بینم، دوباره شروع می‌کنم به رؤیا دیدن و رؤیاپردازی.

مثلاً روزی که بتوانم در ایران بخوانم و پدر و مادرم هم در کنسرت من در ایران حضور داشته باشند؛ چیزی که قبلاً هرگز جرأت نداشتم حتی فکرش را هم بکنم، اما امروز این جرأت را دارم.

باید این را هم بگویم، ما کنار شما هستیم. مردم ایران هیچ‌وقت تنها نبودند و هیچ‌وقت هم تنها نخواهند بود. ما هر کاری از دستمان بر بیاید انجام می‌دهیم، با این‌که از آن‌جا دوریم. این فقط رؤیای شخصی من نیست، این یک رؤیای جمعی است. میلیون‌ها نفر همین رؤیا را دارند و ما هر کاری که بتوانیم انجام می‌دهیم تا از این رؤیا حمایت کنیم، تا روزی که به واقعیت تبدیل شود.

چرا مهم است که صدای معترضان باشیم و موسیقی یا شبکه‌های اجتماعی چطور می‌توانند تأثیرگذار باشند؟

۱۵ سال پیش وقتی به ترکیه رفتم، اطلاعاتم دربارهٔ آنچه در ایران می‌گذشت خیلی محدود بود. آن زمان هنوز جنبش «زن، زندگی، آزادی» شکل نگرفته بود و رسانه‌ها هم چندان به ایران نمی‌پرداختند.

تنها چیزی که می‌دانستم این بود که در ایران، یک جمهوری اسلامی وجود دارد؛ رژیمی سرکوبگر که احتمالاً از من متنفر است، می‌خواهد همهٔ یهودیان را بکشد و من هرگز نمی‌توانم به آن‌جا بروم. این تمام تصوری بود که من از ایران داشتم.

اما در استانبول برای اولین بار در زندگیم با تعداد زیادی از ایرانی‌های فوق‌العاده آشنا شدم؛ هنرمند، دانشجو، زن و مرد. دیدم که چقدر با هم وجه مشترک داریم و چقدر شبیه هم هستیم.

در عین‌ حال، یک تفاوت اساسی هم وجود داشت. همان‌جا بود که فهمیدم من در جایی بزرگ شده‌ام که می‌توانم احساس امنیت کنم، اما آن‌ها در جایی بزرگ شده‌اند که زنان اجازهٔ خواندن ندارند، مجبورند موهایشان را بپوشانند و زن و مرد در ترس و هراس زندگی می‌کنند.

آن‌جا بود که تصاویری الهام‌بخش در ذهنم ساخته شد و آهنگی دربارهٔ زنان ایران نوشتم. اسم این آهنگ «زنان تهران» است.

این ترانه دربارهٔ زیبایی زنان، فرهنگ و آواز در ایران است؛ زیبایی‌ای که جهان هرگز به‌درستی ندیده، چون مردم ایران اجازه ندارند آن را آزادانه نشان دهند و با دیگران به اشتراک بگذارند.

این را هم بگویم، در ۱۵ سال گذشته هر جا که رفتم، در تک‌تک کنسرت‌هایم این ترانه را خوانده و داستانش را تعریف کرده‌ام. مردم گریه می‌کردند و بعد از کنسرت یکدیگر را در آغوش می‌گرفتیم. واقعاً هیچ‌کس هیچ‌چیزی دربارهٔ ایرانی‌ها نمی‌دانست.

آن‌ها بعد از شنیدن این ترانه و قصه‌ها شگفت‌زده می‌شدند. دقیقاً به همین دلیل است که این موضوع این‌قدر مهم است.

تأثیر رفتار رژیم جمهوری اسلامی فقط سرکوب مردم ایران نیست؛ این سرکوب پژواک دارد و همه را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. فرقی نمی‌کند سفیدپوست باشید یا سیاه‌پوست، در آمریکا زندگی کنید یا در اروپا؛ این سم، این تاریکی در حال پخش شدن است و تک‌تک انسان‌ها را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

فکر می‌کنم وقتش رسیده که جلوی این وضع گرفته شود. مردم شجاع ایران دارند بهایش را می‌پردازند، آن‌ها فداکاری عظیمی می‌کنند و این نباید نبردی باشد که مجبور باشند به تنهایی انجامش دهند.

ابزار من موسیقی است. این چیزی است که دارم؛ این سلاح من است و در موردش می‌خوانم. این یک خواستهٔ جمعی است و همهٔ ما باید از آن حمایت کنیم، چون آن‌ها نمی‌توانند این مسیر را به تنهایی طی کنند.

آیندهٔ ایران را چطور می‌بینید؟

من رؤیاهای زیادی دارم. همیشه جلوی چشمانم این صحنه را می‌بینم: یک صحنهٔ بزرگ و یک کنسرت عظیم در تهران، با حضور پدر و مادرم. این بزرگ‌ترین رؤیای من است.

به شما قول می‌دهم اگر این اتفاق بیفتد، مابقی اتفاقات زندگیم یک امتیاز اضافه محسوب می‌شوند. منظورم این است که این مهمترین اتفاق زندگی‌ام خواهد بود. آن وقت است که احساس می‌کنم کامل شده‌ام.

من مدت‌ها بود به خودم اجازهٔ رؤیاپردازی نمی‌دادم، اما حالا جرأتش را پیدا کرده‌ام. الهامم را از مردم ایران گرفتم، چون آن‌ها دارند برایش بهای سنگینی می‌پردازند.

وقتی مردم در ایران جان‌شان را برای این رؤیا می‌دهند، چطور می‌توانم از این رؤیا دست بکشم؟ پس آینده‌ای که می‌بینم همین است؛ چیزی که با تمام وجود آرزویش را دارم.

آیا پیامی هم برای مردم ایران دارید؟

بله، پیامی دارم. نمی‌دانم الان چه کسانی صدای من را می‌شنوند، اما حتی اگر فقط یک نفر هم بشنود، می‌خواهم بگویم:

شما تنها نیستید. ما شما را می‌بینیم.

شما نامرئی نیستید. شما در تاریکی نیستید.

ما هر روز و شب شما را دنبال می‌کنیم. کنار شما هستیم، فراموش‌تان نمی‌کنیم و متوقف نخواهیم شد.

لطفاٌ... لطفاً دوام بیاورید. لطفاً قوی بمانید. ما با شما هستیم و هرگز رهایتان نخواهیم کرد.

XS
SM
MD
LG